|
به او که یادمان تمام خوبی هاست وقتی آمدی خورشید بود و امروز نور در آستانه ماندگاری است من تمام روزهای بی تو بودن را در انتظار آمدنت به همراه خورشید سرکرده ام و امروز خاطرات بی قراری آن روزها مثل چشمه هایی ماندگار در دفتر خاطرات من ثبت خواهد شد تو آمدی چون بی قراری راهی به جز رفتن نداشت "بانو" ... تو مانده ای برای روزهای با من بودن... من سبز روزگار تو را با هیچ سبز دیگری عوض نخواهم کرد من نه سیاسی ام نه پیرو راست و نه متعلق به کاروان چپ و نه هیچ جایی دیگری من فارغ از تمام نکبت های روزگار از این سو و آن سو از ریا و تظاهر و عوام فریبی از بازی با حس مهربان مردم و فارغ از تمام آنها که دائما کلام زیبای "مردم " را تکرار می کنند تو را دوست دارم در این هیاهوی وحشی های این سو و آن سو من به جاودانه ی سبز خویش می اندیشم به او که آمده تا من - این من مانده در منیت ها - منی فارغ از منیت ها شود من تو را دارم و اندیشه های که امروز من تنها برای تو سبز است... بانو ... من تو را دارم... من تو را دارم ... من تو را دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 18:55 توسط حافظ |
چند روزی بود توی نخ این بودم که جواب سردبیر با نزاکت یکی از روزنامه های مشهد رو بدم که فکر می کنه خیلی بزرگه و هر چی از دهنش در اومد بخاطر یک مصاحبه تلفنی به من گفت + اینکه به سردبیر روزنامه ما و معاونش هم توهین کرد و ایضا به خبرگزاری فارس و روزنامه کیهان - که خداییش منم از کیهان خوشم نمیآد - و البته باتوپ پر هم توهین کرد و من فقط آرام جوابش رو دادم.
البته ایشون بهترین حرفشون این بود که من برای خودم سبک دارم و بیان من این نبوده که تو خبر منو تنظیم کردی و ... می خواستم خدمت این بزرگوار عرض کنم کجایی حضرت آقا؟ بیا از مشهد برو بیرون و ببین خدا وکیلی قدس و خراسان رو توی کدوم یکی از مراکز استان دیگه می خرن یا اساسا چه کسی سردبیران این دور روزنامه ظاهرا کشوری اما در اصل بر مدار یک روزنامه محلی رو می شناسه که شما ادعا می کنید برای خودتون سبک دارید. اما ماجرا و اصل ماجرا عینا به مضمون. منافقین توی یکی از سایت هاشون اعلام کرده بودن که خبرنگار روزنامه خراسان به نام مهرداد حیدری یک مطلب بر علیه وزارت اطلاعات نوشته و روز بعد هم وزارت اطلاعات اونو ترور کرده . من زندگ زدم به دبیر سرویس سیاست خارجی خبرگزاری فارس و ماجرا رو توضیح دادم و گفتم اگر تمایل دارید یک مصاحبه برای فارس با سردبیر خراسان بگیرم و اونا هم استقبال کردن. زنگ زدم به جناب آقا و به ایشون گفتم همچین مساله ای هست و سردبیر گرامی که از همه جا بی خبر بود چنددقیقه فرصت خواست و بعد که دوباره زنگ زدم قبول کرد برای فارس مصاحبه بده اما برای روزنامه محلی ما نه! بگذریم من مصاحبه رو شروع کردم و ایشون هم چند تا جمله رو جواب دادن و بعد گفتن فلانی تو اصل مطلب رو از من بگیر بعد هر جور خواستی خودت درستش کن . منم قبول کردم اما اصل مصاحبه چی بود؟ "سردبیر خراسان در گفتگو با فارس: قتل خبرنگار خراسان کذب محض است + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 20:53 توسط حافظ |
چند روزي از آخرين پست من مي گذره اين اولين پست بعد از خبر ازدواجمه كه روي وبلاگ مي زارم (حالا انگار من كي هستم!) ايام مجردي با اين ايام زمين تا آسمون براي من متفاوته.اين حال و هوا درست همونيه كه گمان مي كردم هيچ وقت به سراغ من نمي آد. ايامي رسيده بود كه از همه چيز و هم كس نا اميد شده بودم اما امروز خيلي خوشحالم كه ايام اونجور كه انتظارش رو نداشتم به نفع من ورق خورد و پايان شب هاي سياهي كه خيلي داشت براي من گرون تموم مي شداز راه رسيد . باور كنيد مثل آدم هاي جو گير حرف نمي زنم. روزگار براي من به جايي رسيده بود كه از تمام دنيا بيزار شده بودم . مي خواستم بار سفر ببندم و برم تهران و از ظلم هايي كه عده اي از همين مخلوقات خدا به من كرده بودند خودم رو خلاص كنم و ديگه پشت سرم رو هم نگان نكنم. مثل همه اون كساني كه دراوج نااميدي خدا دستشونو مي گيره،خوشحالم كه خدا هم دست من و گرفت و پايان خوبي براي انتخاب يك شريك زندگي براي من رقم زد. شايد باورش سخت باشه هر وقت به اذيت هايي كه توي اين ايام شده بودم مي افتم تمام بدنم به لرزه مي افته اما خدا رو شكر كه بعد از جفاي عده اي، يك از راه رسيد و معني وفا رو به من آموخت . بازم خدا رو شكر... اصلا باورم نمي شد كه دوستان خوب من تا اين حد از ازدواج من خوشحال شده باشندو پيام هاي تبريك زيادي براي من و همسرم ارسال كنند. از همه دوستان خوبم تشكر مي كنم و ازهم التماس دعا دارم . با اميد موفقيت و خوشبختي براي همه ... + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 17:52 توسط حافظ |
...
آنهمه ناز و تنعم كه خزان مي فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد ... خوشحالم كه بعد از تمام سختي ها و رنج هاي زندگي خدا امروز بهترين شريك زندگي رو به من داد . از همه دوستان التماس دعا دارم خیلی وقت ها شاید دنبال چیزی می گردی و گمان می کنی خدا تو رو فراموش کرده چون خواسته دلت رو اجابت نمی کنه خیلی وقت ها شاید ناخواسته به خاطر اینکه خدا خواسته تو رو اجابت نکرده ناشکری کنی و از خدا دور بشی . می گن خدا هر کسی رو که دوس داره خیلی اذیت می کنه و من به این موضوع پی بردم . روزهایی بود که برای رسیدن به خواسته ای خیلی دعا می کردم اما خدا خواسته منو نداد و گفت صبر کن. برای امر ازدواج هم مساله به همین صورت بود. بارها تا آستانه ازدواج پیش رفتم اما یا کم لطفی طرف مقابل و یا خواست خدا بود که همه چیز به هم بخوره ... اما امروز خدا رو شکر می کنم که منو دوست داره ... و من مثل همیشه هیچ چیز رو به زور از خدا نمی خوام... اینا رو گفتم برای همین جمله پایانی ... + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 14:1 توسط حافظ |
دوست خوبی دارم که خیلی برام عزیزه و محل کارش اهوازه .
خیلی مهربون و دلسوزه و خیلی هم دوست داشتنی . این روزها درگیر یک سری درونیات شده برای آینده زندگی مشترک با همسرش . می دونم که زندگی مشترکش رو خیلی دوست داره و دلش می خواد وقتی با همسرش میره زیر یک سقف خوشبخت باشه . هر چند تا حالا در این مورد خیلی باهاش صحبت کردم اما دلم می خواد به این وسیله هم بهش بگم همه چیز رو بسپاره به خدا. ضمن اینکه حرف های منو هم به عنوان یک دوست فراموش نکنه ، هر چند که شاید خود من عالم بی عمل باشم . این روزهای زیاد براش دعا می کنم و اون هم می دونم خیلی برای من دعا می کنه چون از درون من کاملا خبر داره .من از اون خواستم برام دعا کنه به آرامش برسم و خودم هم براش دعا می کنم به آرامش برسه. من خیلی دوسش دارم و خودش هم اینو می دونه . اینجا دارم براش می نویسم چون می دونم این پست رو می خونه . از خدا می خوام خوشبخت باشه و وقتی با همسرش زندگیشو شروع می کنه خوشبختی رو با تمام وجود احساس کنه . باورتون نمی شه از اون آدمای بسیار با جنبه و با مرام روزگاره . خوشبخت باشی الهی... + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 14:46 توسط حافظ |
کم کم داریم روزنامه می شیم . یعنی آخرین روزهاییه که نشریه ما داره به صورت هفته نامه منتشر می شه . بیم و امید زیادی داریم برای اینکه "شهرآرا" یک روزنامه خوب از آب در بیاد یا نه .
این روزها فضای هفته نامه به کلی دگرگون شده . از اون تحریریه خلوت خبری نیست و کلی نیروی جدید برای سرویس های مختلف به ما اضافه شده . تحریریه هم دیگه اون تحریریه سابق نیست . حسابی همه جا رو خراب کردن و دارن از نو می سازن . طبق پایین رو هم گرفتیم و کل ساختمون شده ما روزنامه شهرآرا. همه مشغولیم و بچه ها سخت گرفتار تب و تاب روزهایی هستیم که دیگه فرصت سر خاروندن نخواهیم داشت . توی دلم به هر حال دلهره دارم. از خدا می خوام کمک کنه و ما بتونیم یک روزنامه محلی خوب برای مردم مشهد در بیاریم . شما هم از خدا بخواین به ما بچه های بی ادعای شهرآرا کمک کنه . برای این پست شعری نمی زارم اما اگر عمری بود دوباره از آپ بعدی در خدمتم . همگی موفق باشین . دوستان روزنامه قدس و دوستان روزنامه خراسان و همه یاران و دوستان مطبوعاتی .حتی اونایی که می گن ما نمی تونیم برای ما دعا کنن. یا علی + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 23:52 توسط حافظ |
با سبکباری شب پاییز را سر می توان کرد نیست طوفانی اگر، خود را که پرپر می توان کرد گریه درمان نیست، می دانم ولی با این بهانه دردها را لااقل قدری سبک تر می توان کرد با همین آهی که می گویی ندارد هیچ سودی خاطر آیینه سانت را مکدر می توان کرد هر دروغی را قبولاندم به خود بعد از تو، آیا "زندگی زیباست" را هم بی تو باور می توان کرد؟ دوست دارم این غزل ورد زبانت گردد آری شعر من زیباست، آن را راحت از بر می توان کرد . + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 23:58 توسط حافظ |
آخرین ساعت های جمعه است . آخرین ساعت هایی که خیلی از بنده های خوب خدا آرزو می کنند که ای کاش این جمعه حضرت ولی عصر (عج) می اومد اما انتظارها باز هم به پایان نمی رسه و همه چشم انتظار می مونن . تا کی این انتظار سر بیاد و کی بتونی جمال مبارک آقا رو زیارت کنی ؟ ... خدا می دونه .امثال منم هم امیدواریم روزی از راه برسه که بتونیم خدمتی بکنیم ... هر چند که غرق گناهیم ... یا صاحب الزمان ... محمود می گفت مهدی جان موسیقی وبلات رو عوض کن خیلی قشنگه اما آدم دلش می گیره . التماس دعا دارم . منم و یک پاییز و یک دنیا حرف که فقط باید اینجوری بگم ... دیری است دل مرغ مهاجر شدنم نیست ره توشه یک عمر مسافر شدنم نیست آن کشتی پیرم که دگر تاب و توانِ آواره امواج و بنادر شدنم نیست من شام غریبان سیه روزی خویشم جان سختم و امٌید به آخر شدنم نیست آنقدر کریهم که به یک ثانیه حتی گستاخی در آینه ظاهر شدنم نیست اندیشه ام از باور معنای خداوند خالی است ولی جرات کافر شدنم نیست اینسان که ز سرسبزی چشمان تو دورم راهی به جز این خطه بایر شدنم نیست آنقدر مرا برده ای از یاد که دیگر امکان به ذهنت متبادر شدنم نیست صد قرن عقب مانده ام از چشم تو یعنی شایستگی با تو معاصر شدنم نیست با نام خود امضاء بکن این شعر مرا نیز من حسرت آوازه به شاعر شدنم نیست + نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 21:23 توسط حافظ |
مثل صخره ای سنگی در میان دریایم ناگزیر امروزم دل به راه فردایم نه پرنده ای دارم نه پریّ دریایی آه ! مرغ بی دریا، در جزیره تنهایم درخیال من گاهی تپه های مرجانی دخترانه می خندد پشت سر به رؤیایم دود پیپ یک کشتی ، دست یک مسافر کو؟ تا تکان دهد من را با امید می آیم از پس هزاران مَد، باز پٌست دریایی نامه ای نیاورده از کسی به دنیایم شیشه های بسیاری روی ذهن من مانده تا نبینم آن او را در خودم که پیدایم ... آسمان شبی مهتاب یک پرنده نازل کن یک ستاره ی سنگی شکل من که اینجایم. + نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 17:25 توسط حافظ |
غروب جمعه ها چقدر دلگیره و غم داره برای همه چشم انتظاران آمدن آقا و برای همه منتظران و برای دل های شکسته و غم گرفته ... یا اباصالح ... تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم وشاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد برای لحظه های هم زبانی دوست می دارم وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم تو را ای یوسف پنهان ز سالی سخت طولانی برای انتظاری جاودانی دوست می دارم
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 18:22 توسط حافظ |
|